موی سفید :)

خرید بک لینک

پانزده سالم بود وقتی اولین موی سفید را جایی درست وسط سرم دیدم . آن روز نه احساس پیری کردم و نه ناراحت شدم . این یک تار مو برایم جذابیت خاصی داشت . وسیله ای که در پس افکارم ، خودم را با آن از هم سن هایم متمایز می دیدم . شاید فکر می کردم این سفیدی نشانه ی عقل بیشتریست که در سر من هست و در سر آن ها نیست . شاید هم وسیله ای بود برای جلب توجه بزرگ تر ها که ببینید اینقدر بچه ی درس خوان و به فکر و مضطربی هستم که پیر شدم ! با نگاه واقع بینانه هم در آن سن هنوز یاد نگرفته بودم که چگونه مضطرب نباشم . یاد نگرفته بودم که ایمان از ریشه ی امن می آید و هر چه ایمانت بیش آرامش خاطر و طمانینه ات بیشتر . در شانزده سالگی وقتی چند موی دیگر هم سفید کرده بودم این را فهمیدم . حد اقل برای اینکه به خودم ثابت کنم آدم بی ایمانی نیستم سعی کردم بساط این سفید شدن ها را جمع کنم و جمع هم شد . تا به سن جوانی و ازدواج رسیدم . نوزده یا بیست ساله بودم که که در قالب سنتی خانواده باید با خواستگاران متفاوت مواجه می شدم و انتخاب می کردم . دیگر چیزی مثل درس نمی توانست من را پیر کند اما موضوع ازدواج چرا . با هر بار مواجهه با آدم های گوناگون و مرز دل بستن و دل بریدن و مسئولیت ، ایمان نصفه و نیمه ام انگار در دستگاه تست کشش قرار می گرفت و بیچاره وا می داد . شاید هم آب دیده تر می شد . تا سن بیست و چند سالگی که من واقعا بزرگ شده بودم و مشکلاتم خودشان را هم اندازه ی خودم نشان می دادند . من باز در جوانی مو سفید می کردم و یاد نگرفته بودم به سختی ها و مشکلات جوری نگاه کنم که انگار پشتم به کوه محکم است و به خورشید گرم . موهای سفید در این سن دیگر می توانستند حس پیر شدن را به من القا کنند ! باید به خودم یاد می دادم (و یاد بدهم) که اگر تدبیر زندگی را خدا می کند ، او بد نمی خواهد برای بنده اش که آسانی را می خواهد و این ساده خواستن او به معنی حذف سختی ها نیست . من باید به گونه ی دیگری مواجه شوم !

موی سفید :)...

ما را در سایت موی سفید :) دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 80 تاريخ: جمعه 3 اسفند 1397 ساعت: 19:22

صفحه بندی